گنجور

 
جامی

با داغ تو چو لاله دلم خویش برآمده ست

داغ توام ز باغ کسان خوشتر آمده ست

افسون بی غمی چه کنم کز رخ تو دور

یک غم ز دل نرفته صد دیگر آمده ست

کردی به خانه ام ز در مرحمت گذر

امروز بختم از در دیگر درآمده ست

مشکل که ایستد ز مژه خونم اینچنین

کز غمزه تو بر رگ جان نشتر آمده ست

فرسوده قالبم که دل آتشین در اوست

خاکستری نهفته در او اخگر آمده ست

گوهر خوش است و لعل خوش اما ز دست تو

سنگی که می رسد ز همه بر سر آمده ست

روشن دلم که مهبط انوار قدس بود

از صورت تو بتکده آزر آمده ست

در دفترم محاسب اوصاف دلبری

وصف خط عذار تو سردفتر آمده ست

خط لبت که در دل جامیست بسته نقش

ایمن ز شست و شو چو خط ساغر آمده ست

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
قوامی رازی

تادر زمانه نام قوامی برآمده ست

در شاعری ز خلق جهان برتر آمده ست

از بهر اهل دین به کتب خانه هنر

توحید و زهد را دل او دفتر آمده ست

اندیشه مفسرش اندر میان شعر

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه