گنجور

شمارهٔ ۱۰۰

 
جامی
جامی » دیوان اشعار » واسطة العقد » غزلیات
 

نکرد لطف تو کاری و وقت کار گذشت

نشد وصال تو روزی و روزگار گذشت

شب انتظارم برم روز را و روز تو را

بیاکه روز وشب من در انتظار گذشت

به هر دلی که زدی ناوکی ز غمزه خویش

خدنگ حسرتم از سینه فگار گذشت

به باغ عمر گلی خواستم ز شاخ امید

خیال روی تو در چشم اشکبار گذشت

نشان غبار مرا گو سرشک دیده که خاست

جنون عشق به هر جا که این غبار گذشت

بخند در رخم ای غنچه پیش از آنکه به باغ

رسد خبر که خزان آمد و بهار گذشت

مگو که کشتن خویش اختیار کن جامی

که پیش حکم تو کارم ز اختیار گذشت



🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف) | 🔍 شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

کتابخانهٔ گنجور