نکرد لطف تو کاری و وقت کار گذشت
نشد وصال تو روزی و روزگار گذشت
شب انتظارم برم روز را و روز تو را
بیاکه روز وشب من در انتظار گذشت
به هر دلی که زدی ناوکی ز غمزه خویش
خدنگ حسرتم از سینه فگار گذشت
به باغ عمر گلی خواستم ز شاخ امید
خیال روی تو در چشم اشکبار گذشت
نشان غبار مرا گو سرشک دیده که خاست
جنون عشق به هر جا که این غبار گذشت
بخند در رخم ای غنچه پیش از آنکه به باغ
رسد خبر که خزان آمد و بهار گذشت
مگو که کشتن خویش اختیار کن جامی
که پیش حکم تو کارم ز اختیار گذشت
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: در این شعر، شاعر از ناامیدی و گذر زمان صحبت میکند. او از بیتوجهی معشوق به خود و ناکامی در رسیدن به وصال سخن میگوید. شبها و روزها به انتظار معشوق سپری میشود، و هر لحظه از عمرش در غم و حسرت میگذرد. شاعر به امید زیباییهای زندگی، از گل و بهار میگوید، اما این زیباییها نیز با یاد معشوق و غم جدایی آمیخته است. او به نوعی به نهایت درد و اشتياق خود اذعان میکند و از inevitability (اجتنابناپذیری) غمانگیز زندگی میگوید.
هوش مصنوعی: به رغم تلاشهای من و گذشت زمان، نتوانستم به وصالت برسم و این روزها نیز به سرعت در حال سپری شدن است.
هوش مصنوعی: در شب، من در حال انتظارم تا صبح فرا برسد و تو نیز بیایی، زیرا هر دو زمان، شب و روز، در انتظار تو سپری شدهاند.
هوش مصنوعی: به هر دلی که تو جراحتی ز غمزهات زدی، تیر حسرتم از سینهام به سرعت گذشت.
هوش مصنوعی: در باغ زندگی، من آرزوی گلی را داشتم که از شاخ امید به یاد چهره تو، در چشمانم اشک میچکد.
هوش مصنوعی: غبار بر جا مانده از من را به اشک چشم بگو که جنون عشق در هر مکانی که این غبار گذارده، به وجود آمده است.
هوش مصنوعی: ای غنچه، پیش از اینکه خبر خزان و پایان بهار به باغ برسد، لبخند بزن و شاد باش!
هوش مصنوعی: نمو به من بگو که خودکشی را انتخاب کن، چرا که من در مقابل حکمت تو از اختیار خودم دست برداشتم و کاری انجام دادم.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
بگریه موسم گل در فراق یار گذشت
به گلرخی ننشستیم و نوبهار گذشت
هزار حیف که دوران خط یار گذشت
شکست رنگ گل و حسن نوبهار گذشت
چنان سیاهی خط تنگ کرد دایره را
که حسن، همچو نسیم از بنفشه زار گذشت
حذر ز سایه مژگان خویشتن می کرد
[...]
غنیمتی است دمی کان بفکر کار گذشت
فتاد در سر این غم که روزگار گذشت
نداشت درد ولی درد کرد بیدردی
نکرد کار ولیکن بدرد کار گذشت
بکار دوست نپرداخت لیک شد غمناک
[...]
به فکر کار نیفتاده روزگار گذشت
کنون چه کار کند کس که وقت کار گذشت
غبار راهِ سواری شدم ولی از ضعف
چو گرد تا ز زمین خاستم سوار گذشت
ز بیم هجر ندیدیم ذوق وصل، افسوس
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.