گنجور

 
جامی
 

نکرد لطف تو کاری و وقت کار گذشت

نشد وصال تو روزی و روزگار گذشت

شب انتظارم برم روز را و روز تو را

بیاکه روز وشب من در انتظار گذشت

به هر دلی که زدی ناوکی ز غمزه خویش

خدنگ حسرتم از سینه فگار گذشت

به باغ عمر گلی خواستم ز شاخ امید

خیال روی تو در چشم اشکبار گذشت

نشان غبار مرا گو سرشک دیده که خاست

جنون عشق به هر جا که این غبار گذشت

بخند در رخم ای غنچه پیش از آنکه به باغ

رسد خبر که خزان آمد و بهار گذشت

مگو که کشتن خویش اختیار کن جامی

که پیش حکم تو کارم ز اختیار گذشت