گنجور

 
جامی

نکرد لطف تو کاری و وقت کار گذشت

نشد وصال تو روزی و روزگار گذشت

شب انتظارم برم روز را و روز تو را

بیاکه روز وشب من در انتظار گذشت

به هر دلی که زدی ناوکی ز غمزه خویش

خدنگ حسرتم از سینه فگار گذشت

به باغ عمر گلی خواستم ز شاخ امید

خیال روی تو در چشم اشکبار گذشت

نشان غبار مرا گو سرشک دیده که خاست

جنون عشق به هر جا که این غبار گذشت

بخند در رخم ای غنچه پیش از آنکه به باغ

رسد خبر که خزان آمد و بهار گذشت

مگو که کشتن خویش اختیار کن جامی

که پیش حکم تو کارم ز اختیار گذشت

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
سام میرزا صفوی

بگریه موسم گل در فراق یار گذشت

به گلرخی ننشستیم و نوبهار گذشت

صائب تبریزی

هزار حیف که دوران خط یار گذشت

شکست رنگ گل و حسن نوبهار گذشت

چنان سیاهی خط تنگ کرد دایره را

که حسن، همچو نسیم از بنفشه زار گذشت

حذر ز سایه مژگان خویشتن می کرد

[...]

فیض کاشانی

غنیمتی است دمی کان بفکر کار گذشت

فتاد در سر این غم که روزگار گذشت

نداشت درد ولی درد کرد بیدردی

نکرد کار ولیکن بدرد کار گذشت

بکار دوست نپرداخت لیک شد غمناک

[...]

فیاض لاهیجی

به فکر کار نیفتاده روزگار گذشت

کنون چه کار کند کس که وقت کار گذشت

غبار راهِ سواری شدم ولی از ضعف

چو گرد تا ز زمین خاستم سوار گذشت

ز بیم هجر ندیدیم ذوق وصل، افسوس

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه