گنجور

شمارهٔ ۹۰

 
جامی
جامی » دیوان اشعار » خاتمة الحیات » غزلیات
 

نظاره جمال تو بیهوشی آورد

وز یاد هر که جز تو فراموشی آورد

در دل شکست ناوک آهم چه حاجت است

کز خط رخ تو رسم زره پوشی آورد

نبود بغیر عشق هنر چون کشی نقاب

بس بی هنر که رو به هنرکوشی آورد

چون جام گیرد از لب تو کام رشک آن

عشاق را به خون جگرنوشی آورد

مردم ز ناله کاش نهی بر دهان مرا

مهری ز لعل خویش که خاموشی آورد

گر چون نهال تازه وتر، قدکشی به باغ

در شاخ خشک میل هم آغوشی آورد

جامی چه سان به حال خود افتد که دمبدم

هوشش برد غم تو و مدهوشی آورد



🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف) | 🔍 شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

گنجور رومیزی