گنجور

شمارهٔ ۷۸

 
جامی
جامی » دیوان اشعار » خاتمة الحیات » غزلیات
 

آن مه که یافت امشب ازو عیش ما رواج

روشن به اوست مجلس ما اطفواالسراج

فرسوده استخوان من از خاک پاش پر

باشد به چشم اهل نظر سرمه دان عاج

روح الله ار طبیب شودجز به وصل یار

بیمار عشق را نتواند کسی علاج

نتوان ره اجل به حیل بست بر کسی

کش زخم تیغ عشق کند رخنه در مزاج

طاعت مجو ز من چو دل و دین ز دست رفت

چون ده خراب شد نکشد محنت خراج

بر خاک آستان تو سنگ جفا به سر

دارم فراغت از هوس تخت و میل تاج

جامی چو یار وعده کند صبر پیش گیر

طبع کریم را به تقاضا چه احتیاج



🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف) | 🔍 شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

ساغر