گنجور

 
جامی
 

آن مه که یافت امشب ازو عیش ما رواج

روشن به اوست مجلس ما اطفواالسراج

فرسوده استخوان من از خاک پاش پر

باشد به چشم اهل نظر سرمه دان عاج

روح الله ار طبیب شودجز به وصل یار

بیمار عشق را نتواند کسی علاج

نتوان ره اجل به حیل بست بر کسی

کش زخم تیغ عشق کند رخنه در مزاج

طاعت مجو ز من چو دل و دین ز دست رفت

چون ده خراب شد نکشد محنت خراج

بر خاک آستان تو سنگ جفا به سر

دارم فراغت از هوس تخت و میل تاج

جامی چو یار وعده کند صبر پیش گیر

طبع کریم را به تقاضا چه احتیاج