گنجور

شمارهٔ ۲۳۷

 
جامی
جامی » دیوان اشعار » خاتمة الحیات » غزلیات
 

ای زده نوبت غمت ناله صبحگاهیم

سنگ جفای تو به سر گوهر تاج شاهیم

من که کله نهادمی کج ز غرور سروری

در سر بندگیت شد نخوت کج کلاهیم

پیر نیم که پیر را عشق جوان جوان کند

سیل دمادم مژه شست ز مو سیاهیم

داد نمی دهی مده بس بود این که گه گهی

جای کند به گوش تو نعره دادخواهیم

چون نشوم به دولت بندگی تو مفتخر

من که به منصب سگی بر در تو مباهیم

شد تن خسته ام چو مو رنگ شکسته ام چو که

چند ز غم گدازیم چند ز غصه کاهیم

جامیم و مرا لقب خاک نشین مصطبه

مفتی شهر گو مخوان صوفی خانقاهیم



🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفتعلن مفاعلن مفتعلن مفاعلن (رجز مثمن مطوی مخبون) | 🔍 شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

گنجور رومیزی