گنجور

 
جامی
 

بیا که فصل بهار است و محتسب معزول

معاشران به فراغت به کار خود مشغول

بیا بیا که صفا در پی صفاست همه

حریف ساده و می بی غش و قدح مصقول

شراب لعل ز جام بلورکش که به هم

دو جوهرند یکی منعقد دگر محلول

علم به عالم اطلاق زن ز باده لعل

مشو چو فلسفیان قید علت و معلول

فقیه و زاهد و عابد نه مرد این کارند

ببند بر رخ اینان در خروج و دخول

چو از فضایل مردان راه محرومی

چه سود بحث که آن فاضل است و این مفضول

به جرم توبه ز مستان خجل مشو جامی

که پیش اهل کرم هست عذرها مقبول