گنجور

شمارهٔ ۲۱۶

 
جامی
جامی » دیوان اشعار » خاتمة الحیات » غزلیات
 

بیا که فصل بهار است و محتسب معزول

معاشران به فراغت به کار خود مشغول

بیا بیا که صفا در پی صفاست همه

حریف ساده و می بی غش و قدح مصقول

شراب لعل ز جام بلورکش که به هم

دو جوهرند یکی منعقد دگر محلول

علم به عالم اطلاق زن ز باده لعل

مشو چو فلسفیان قید علت و معلول

فقیه و زاهد و عابد نه مرد این کارند

ببند بر رخ اینان در خروج و دخول

چو از فضایل مردان راه محرومی

چه سود بحث که آن فاضل است و این مفضول

به جرم توبه ز مستان خجل مشو جامی

که پیش اهل کرم هست عذرها مقبول



🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف) | 🔍 شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

کانال رسمی گنجور در تلگرام