گنجور

 
جامی
 

مصطفایی به صفای دو رخ و لعل تو آل

ابرو و خال سیاه تو هلال است و بلال

صورت بینی سیمین تو انگشت نبی ست

که رخت گشته دو نیم است ازو ماه مثال

طرف رویت به خط سبز بود لوح کلیم

که بر او کرده یدالله رقم آیات جمال

نیست گنجایی مستقبل و ماضی ما را

مرکز همت ما نیست بجز نقطه حال

شویم از اشک ندم میل می از دل حاشا

کی به شورآبه قناعت کنم از آب زلال

محتسب خم و سبو می شکند رندی کو

کش کند ریش تر از درد و تراشد به سفال

می به عشرت طلبان ده که بود جامی را

قدح از دیده پر و دیده ز دل مالامال