گنجور

 
جامی
 

چو خوش دمیده تو را خط به گرد آن عارض

بنفشه زار بود خط و گلستان عارض

قد تو سرو و تنت گل رخ ارغوان آمد

که دیده سرو گل اندام ارغوان عارض

ثبات و صبر و قرار دلم تمام به توست

خدای را که ز چشمم مکن نهان عارض

زمین شود همه مشک و گلاب چون تو روی

به راه مشک فشان زلف و خوی چکان عارض

رخت چو دیدم اشارت کنان آنک ماه

شد از اشارت دست منت نشان عارض

ز گل خجل شود از لاله منفعل گردد

به باغ اگر بنمایی به باغبان عارض

نما به تربیت قهر و لطف جامی را

زمان زمان سر زلف و زمان زمان عارض