گنجور

شمارهٔ ۴ - القصائد

 
جامی
جامی » دیوان اشعار » خاتمة الحیات » قصاید
 

سحر چو بر دل من تافت نور صبح نشور

صدای صیحه قوموا شنیدم از دم صور

ز خواب جستم ازان صیحه و درآن جستن

مرا به خیمه ابداعیان فتاد عبور

به هم نشسته گروهی مقدسان دیدم

ز قید صورت و بی قیدی هیولی دور

نه از وظیفه تسبیحان رسیده ملال

نهدر طریقه تقدیسشان فتاده فتور

درآن میانه یکی دیدم از همه ممتاز

که انس و جن همه زو کردی استفاضه نور

خطاب کرد که جامی تو را چه افتاده ست

که مست و بی خبر افتاده ای ز جام غرور

خوشی به لذت مستی همی نیندیشی

که هر که مست شد افتد به عاقبت مخمور

گریزی از خطر این جهان ولی هرگز

به خاطرت خطر آن جهان نکرده خطور

به خود تصور آن بینمت که روضه خلد

پر است بهر مراعات تو ز حور و قصور

برون کن از دل خود این تصور باطل

نبرده رنج عمل مزد کی برد مزدور

مثال همت والای توست رفعت قصر

جزای خوبی اعمال توست صورت حور

ز کار و گشت تو هست از تو هر که هست ملول

ز خوی زشت تو هست از تو هر چه هست نفور

به کوه در نتواند چریدن از تو وحوش

به بال و پر نتواند رهیدن از تو طیور

ز دست تو همه خایف مهللان هوا

ز شست تو همه هارب مسبحان بحور

رود به غارت تو تا دهان کنی شیرین

ذخیره ای که نهد از برای دی زنبور

به قصد قوت شهوت که خاک بر سر آن

برآوری به جفا مغز از سر عصفور

به شرب باده چه چسبیده ای مدام مشو

بدین مثابه شلایین شیره انگور

خوشی به نغمه طنبور گویمت رمزی

که از شنیدن آن ماتم تو گردد سور

تن تو هست چو طنبور تار آن رگ جان

بزودیت شود این تار پاره زان طنبور

غریب تر ز همه اینکه هرگزت نبود

ز غیر شعر شعار و بغیر شعر شعور

به فکر قافیه روزی که سر به جیب کشی

کنی ز تیرگی آن روز را شب دیجور

گهی به مدح کنی وصف مدخلی حاتم

گهی ز خجل نهی نام سفله ای مغفور

گهی ز کنم عدم دلبری خیال کنی

که باشد از نظر حس وجود او مستور

به هرزه گویی خود حسن او دهی شهرت

به عشقبازی او نام خود کنی مذکور

دوصد غزل به زبان مغنی و قوال

به شرح عشق خود و حسن او کنی مشهور

نه عاشق است درین گفت و گوی نی معشوق

نه ناظر است درین جست و جوی نی منظور

درین تصور کاذب که خواندت صادق

درین تخیل فاسد که داردت معذور

فروگرفت تو را ضعف شیب سرتاپای

چرا به قوت و حول جوانیی مغرور

هوای وصل جوانان و مهر روی بتان

نکرد بر دل تو سرد موی چون کافور

گذشت عمر و به حیرت درم که چون دل تو

نشد ملول ز آمد شد سنین و شهور

چو نیست روی در افزونیت چه سود تو را

ازین تمادی اعصار و امتداد دهور

ازین جواهر حکمت چو گوش من پرگشت

شدم خزاین اسرار غیب را گنجور

گشاده شد به دلم روزنی ز روضه صدق

به نور گشت بدل تیرگی عالم زور

نمود پرتو آن نورم از صحیفه عمر

شرور نامتناهی ذنوب نامحصور

زکار و بار خودم خوار و شرمسار چنان

که نیست شمه ای از شرح آن مرا مقدور

به شرمساری و خواری فتاده ام اینک

دلی شکسته تنی خسته خاطری رنجور

علاج رنج خود اکنون جز این نمی دانم

که معتذر ز گناهان و معترف به قصور

برم پناه به درگاه کردگار کریم

فانه لرئوف وللعباد غفور

چو افتدم به دل از حسن ظن به فضل ازل

که شد ذمایم اعمال من همه مغفور

کنم وظیفه اوقات خالی از اکدار

دعای دولت شاهی مظفر منصور

سپهر مرتبه یعقوب بن حسن که بر اوست

رسوم شاهی و آثار سلطنت مقصور

شهنشهی که چو نوشیروان به دورانش

ز یمن عدل جهان خراب شد معمور

ز فرش مجلس او قطعه ای بساط نشاط

ز قصر عشرت او غرفه ای سرای سرور

کجاست تا نگرد در کمند او بهرام

هر آرزو که ازین صیدگاه برد به گور

به گوش دهر نوای ثنای او کم نیست

ز طیب لهجه داوود در ادای زبور

بود عواقب او در ره هدی محمود

بود مساعی او در طریق دین مشکور

بر ارتکاب مآثر جبلتش مجبول

براکتساب مفاخر طبیعتش مفطور

عروس ملک چو شیرینش آمده به کنار

نجسته چاره وصلش چو خسرو از شاپور

قیاس همت او با محیط گردون هست

فضای ملک جم و تنگنای دیده مور

سیاستش نه به حکم طبیعت است آری

مصون زمنقصت دود باشد آتش طور

کمر به خدمت او بستن است خوبان را

نتیجه ای که شود ظاهر از اناث و ذکور

بود ز ماتم بی سور حاسدش مجروح

به جان خطر بودش زین جراحت ناسور

بجز کرم نبود مقتضای همت او

بر اختیار کرم هست گوییا مجبور

به صورت عمل و اعتقاد چون فردا

برآوردند سر از خاک خفتگان قبور

نیافت هرکه ز حبش کمال انسانی

عجب نباشد اگر دیو و دد شود محشور

جهان پناها هرچند پیش ازین شده است

به دفتر سخنم مدح خسروان مسطور

برفت قوت طبع جوانیم امروز

ز عقل پیر به مداحی توام مأمور

چو بر جواهر منظومم اقتدار نماند

فشاندم از خوی خجلت لالی منثور

بود وظیفه پیران دعای شاه جوان

پی مصالح ملک و منافع جمهور

نه دست شغل زدن در مدیح او زانسان

که هست دستخوش حرص و آز را دستور

همیشه تا که درین کوچگه نیارامند

وفود غیب ز آمد شد ودود و صدور

مقر عز تو تخت و جلالتی بادا

که دمبدم رسدش تازه دولتی به ظهور



🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف) | 🔍 شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

پیشنهاد آهنگهای مرتبط از Spotify