گنجور

شمارهٔ ۹۲۱

 
جامی
جامی » دیوان اشعار » فاتحة الشباب » غزلیات
 

زارم از فرقت شیرین دهنی نوش لبی

چاره وصل است برانگیز خدایا سببی

جان که در موج غم افتاد جدا زان لب لعل

عاقبت خواهدش آن موج رساندن به لبی

چون نیامد ادب بزم وصال از من مست

دمبدم می رسد از شحنه شهرم ادبی

ساخت با نغمه غم مرغ دلم زان که نخاست

هرگز از بلبل این باغ نوای طربی

سوخت از تاب غمش جان و دلم گرچه طبیب

نکند از تن رنجور من احساسی تبی

طلب روز و دعای شبم این کرد اثر

که نه روزی شودم وصل میسر نه شبی

جامی از راه طلب ماند زهی حسرت و درد

گر نه مطلوب درآید ز درش بی طلبی



🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف) | 🔍 شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

گنجور را در اینستاگرام دنبال کنید.