گنجور

 
جامی

زارم از فرقت شیرین دهنی نوش لبی

چاره وصل است برانگیز خدایا سببی

جان که در موج غم افتاد جدا زان لب لعل

عاقبت خواهدش آن موج رساندن به لبی

چون نیامد ادب بزم وصال از من مست

دمبدم می رسد از شحنه شهرم ادبی

ساخت با نغمه غم مرغ دلم زان که نخاست

هرگز از بلبل این باغ نوای طربی

سوخت از تاب غمش جان و دلم گرچه طبیب

نکند از تن رنجور من احساسی تبی

طلب روز و دعای شبم این کرد اثر

که نه روزی شودم وصل میسر نه شبی

جامی از راه طلب ماند زهی حسرت و درد

گر نه مطلوب درآید ز درش بی طلبی

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
منوچهری

آب انگور خزانی را خوردن گاهست

که کس امسال نکرده‌ست مر او را طلبی

اینچنین آسان فرزند نزاده‌ست کسی

که نه دردی متواتر بگرفتش، نه تبی

دو تکز در شکم هریک ، نه بیش و نه کم

[...]

سنایی

ای ز آواز و جمال تو جهان پر طربی

وز پی هر دو شده جان و دلم در طلبی

چشم و گوش همه از لحن و رخت پر در و گل

پس چرا قسمتم از هر دو عنا و تعبی

گر ز آهن دل من در کف تو گشت چو موم

[...]

جیحون یزدی

بر چه مذهب تو مگر معتقد ای نوش لبی

کآفت اهل منی زآن حرکات عجبی

مست اندر عرفات ازبط بنت العنبی

ازعجم دست کشیده پی قتل عربی

صامت بروجردی

زد شرر بر جگر او یکی از بی‌ادبی

خارجی گفت به اولاد رسول عربی

ملک‌الشعرا بهار

درنبوت نگرفتند ره نوح نبی

داد ازین بی‌ادبی

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه