گنجور

شمارهٔ ۸۱۵

 
جامی
جامی » دیوان اشعار » فاتحة الشباب » غزلیات
 

گر به پای سرو بخرامد قد رعنای او

سرو همچون سایه خود را افکند در پای او

بر سر بازار گل بی وجه گو مفروش حسن

چون ندارد کس به دور عارضش پروای او

سایه آن سرو بالا هر که را بر سر فتاد

سر به طوبی کی درآرد همت والای او

آن پریرو مردم چشم من است این روشن است

جای آن دارد که سازم چشم روشن جای او

دی خرامان برگذشت آن نخل تر سوی چمن

سرو بر جا خشک ماند از حیرت بالای او

ریخت شیرین خون فرهاد و ازین شیرین تر آن

کز پی خون ریختن هم خود دهد حلوای او

شد میسر وایه جامی که وصل دوست بود

باز اگر از وایه خود بازماند وای او



🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

ساغر