گنجور

شمارهٔ ۷۴۲

 
جامی
جامی » دیوان اشعار » فاتحة الشباب » غزلیات
 

ترک شهر آشوب من زینسان که شد صحرانشین

خواهم از شوقش به صحرا رو نهادن بعد ازین

هر کجا منزل کند شب گر تواند زآسمان

مه زند بهر نزولش خیمه بر روی زمین

توسن عقلم که از عشق بتان سر می کشد

عشوه آن شهسوار آخر کشیدش زیر زین

آن سپاهی را نبینم جز به لشکرگاه حشر

گر چنین آرد سپاه هجر بر جانم کمین

زارم از دوری خدا را ای که سویش می روی

چشم خود می بخشمت بستان و از دورش ببین

کحل دولت خواهی از میل سعادت دیده را

خاکی از پایش بجو خاشاکی از راهش بچین

کمترین بندگان جامی به یادش داد جان

هیچ کس یادش نداد از بندگان کمترین



🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف) | 🔍 شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

گنجور رومیزی