گنجور

شمارهٔ ۷۳۹

 
جامی
جامی » دیوان اشعار » فاتحة الشباب » غزلیات
 

ای ز خورشید رخت تا ماه بعد المشرقین

اهل بینش را تماشای جمالت فرض عین

روی تو چون مه عیان سر دهانت بس نهان

در میان این و آن موی میانت بین بین

سبحه در گردن عصا در کف مصلا بر کتف

پای تا سر شیخ شهرت جوی ما شید است و شین

استخوانم شد ز غم صد پاره و هر پاره ای

زان مقامر پیشه دارد داغهای چون کعبتین

جان که از لب دادیم بستان به تیغ از من مباد

کز جهان بندم ز عشقت رخت ادا ناکرده دین

صوفی این دلق ملمع صرف وجه باده کن

در لباس صورت از رندان نشاید زیب و زین

عزم مسجد کردم از میخانه پیر میفروش

گفت یار اینجاست جامی این تمشی این این



🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف) | 🔍 شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

پیشنهاد آهنگهای مرتبط از Spotify