گنجور

 
جامی

موسم عید و بهار خرم و شاه جهان

سایه ابر و کنار سبزه و آب روان

مطرب خوش لهجه را بر لب نوای ارغنون

ساقی گلچهره را بر کف شراب ارغوان

ای که می لافی ز لطف طبع خود انصاف ده

در چنین حالی ز می پرهیز کردن چون توان

باده نوشین روان در جام زر ریز ای ندیم

قصه جم تا کی و افسانه نوشین روان

مطربا بر توست گوش آن مست را بشنو ز من

چند حرفی در بیان شوق و او را بشنوان

شد خراب از نیکوان هم دین و هم دنیا مرا

دیگران رنج از بدان بینند و من از نیکوان

بهر بزم شاه جامی را ز شهرستان غیب

می رسد نقل معانی کاروان در کاروان

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
مسعود سعد سلمان

تا بدیدم که شد از دست تو ای جان پدر

قلم چون زر بر کاغذ چون سیم روان

من به امید وصال تو به کردار قلم

لاغر و زرد و نوان گشتم و گریان و دوان

من بسان قلم ار روزی فرمان دهیم

[...]

جامی

در جوانی بود و پیری هم ممد رهروان

کو چو اویی در جوانی پیر و در پیری جوان

هلالی جغتایی

در قبای ارغوانی قد آن سرو روان

هست چون نازک نهالی از درخت ارغوان

عاشقم، جایی، ولیکن او کجا و من کجا؟

من کهن پیر گدا، او پادشاه نوجوان

روی نیکو دیدم و از طعن بد گو سوختم

[...]

رفیق اصفهانی

من نه در پیری ز هجر آن جوانم ناتوان

ناتوانند از فراق او بسی پیر و جوان

با چنین رخسار زیبا و قد رعنا اگر

در چمن گردد اگر یک روز آن سرو روان

از رخش هم گل شود شرمنده و هم نسترن

[...]

ملک‌الشعرا بهار

اردشیر از فارس شد با عدتی زی اردوان

جای دادش اردوان در صف رادان و گوان

در شکار و رزم شد همدوش خیل خسروان

در همه‌فرهنگ و هنگ از همگنان‌سر شد جوان

اردوان با خیل بهر صید شد روزی روان

[...]

مشاهدهٔ ۲ مورد هم آهنگ دیگر از ملک‌الشعرا بهار
مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه