گنجور

شمارهٔ ۶۷۴

 
جامی
جامی » دیوان اشعار » فاتحة الشباب » غزلیات
 

چو نتوانم که بر خوان وصالت میهمان باشم

سر خدمت نهاده چون سگان بر آستان باشم

ز خوی نازکت ترسم وگر نی تا سحر هر شب

به گرد کوی وی تو نعره زنان افغان کنان باشیم

به هر گونه که باشم از من بدروز نپسندی

نمی دانم چه سان می خواهیم تا آن چنان باشم

من از تو شاد گردم تو ز من غمگین خوشا جایی

که تو باشی عیان در دیده من من نهان باشم

گشادی پرده از عارض مکن منع من از افغان

رها کن تا زمانی بلبل این گلستان باشم

ز ناموس خودم مقصود نام و ننگ توست ار نه

مرا غم نیست کز عشق تو رسوای جهان باشم

طفیل من همی دیدند رویت دیگران واکنون

شدم راضی که چون جامی طفیل دیگران باشم



🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

گنجور رومیزی