گنجور

 
جامی

بگشا دری از تیغ جفا سینه ما را

وز سینه برون بر غم دیرینه ما را

چون ناوک دلدوز تو راحت نرساند

هر مرهم راحت که رسد سینه ما را

ماییم و دل صاف چو آیینه چه داری

محروم ز عکس رخت آیینه ما را

تو شاهی و ما عور و گداییم چه نسبت

با اطلس زربفت تو پشمینه ما را

ما را اگر از کینه به پهلو ندهی راه

این بس که به دل جای دهی کینه ما را

گر جلوه کنان بگذری آدینه به مسجد

بتخانه کنی مسجد آدینه ما را

جامی چه کنی گنج هنر عرض چو آن شوخ

قدری ننهد حاصل گنجینه ما را

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
مشتاق اصفهانی

بر سینه خود یار نهد سینه ما را

تا تازه کند حسرت دیرینه ما را

در کسوت فقریم تن آسوده سزد فخر

بر جامه زر خرقه پشمینه ما را

زان سینه که باشد تهی از کینه اغیار

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه