گنجور

شمارهٔ ۵۹۹

 
جامی
جامی » دیوان اشعار » فاتحة الشباب » غزلیات
 

نه صبر آنکه از خاک سر آن کوی برخیزم

نه روی آنکه بنشینم سگش را آبرو ریزم

چنان در مهر آن خورشید خو کردم به تنهایی

که گر دستم دهد از سایه خود نیز بگریزم

هوس دارم که ریزد خون من امروز تا فردا

بهانه سازم آن را دست در دامانش آویزم

علاج خویش پرسیدم طبیب عشق را روزی

ز فکر عقبی و سودای دنیی داد پرهیزم

نمی خواهم ز غیرش در جهان دیار ازان هر دم

ز سیلاب مژه چون نوح طوفانی برانگیزم

چو فرهادم ازان بر سینه باشد کوه درد و غم

کزان شیرین دهان نبود میسر غنچه پرویزم

مگویید ای نکوخواهان کزان بدخو ببر جامی

معاذالله اگر از وی ببرم با که آمیزم



🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم) | 🔍 شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

گنجینهٔ گنجور