گنجور

 
جامی

این چنین کز دیده و دل غرق آب و آتشم

رخت هستی را ز موج غم به ساحل چون کشم

صوت جان افزای مطرب گر نباشد گو مباش

زانکه من با ناله های دلخراش خود خوشم

تا نداند کس ز خیل مهوشان یار مرا

دل به یک جا و نظر بر طلعت هر مهوشم

شهسوارا بی کسان را کس نجوید خونبها

زار کش چون مور زیر نعل سم ابرشم

تو کمر ترکش همی بندی و من در غم که چون

بر دل افگار آید ناوکی زان ترکشم

وقف کردم پنج حس بر شش جهت باشد گهی

دولت وصلت شود حاصل ازین پنج و ششم

تا قیامت همچو جامی مست و بیهوش اوفتم

گر ز جام نیم خوردت جرعه ای دیگر کشم

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
سلمان ساوجی

گر خسیسی زیر بالا کرد و بالایت نشست

منع نتوان کرد سلمان نیست اینجا جای خشم

در فضیلت چشم با ابرو ندارد نسبتی

می‌نشیند ابروان پیوسته بر بالای چشم

سیدای نسفی

با نمدمال امردی دی من سخن گفتم به چشم

گفت رو رو از دکانم در بساطم نیست پشم

آشفتهٔ شیرازی

من زفعل زشت خود ای همدمان مستوحشم

خرقه آلوده دارم مستحق آتشم

شرم میدارم زشیخ خانقاه و برهمن

نه مسلمانم نه گبرم زین سبب مستوحشم

رحمی ایدست خدا پیر طریقت از کرم

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه