گنجور

شمارهٔ ۵۶۰

 
جامی
جامی » دیوان اشعار » فاتحة الشباب » غزلیات
 

زد شیخ شهر طعنه بر اسرار اهل دل

المرء لایزال عدوا لما جهل

تکفیر کرد پیر مغان را وگر برد

بویی ز کفر او شود از دین خود خجل

محضر به خون اهل صفا می زند رقم

این رقعه بر جهالت او بس بود سجل

آیین صدق و رسم مروت نه کار اوست

از طبع منحرف مطلب خلق معتدل

ساقی بیا که ذکر کدورت کدورت است

تا هست مهل باده صافی ز کف مهل

آن جام می بیار که از لوح اعتبار

سازد غبار هستی موهوم مضمحل

باشد که مرتفع شود از آفتاب می

آثار ظلمتی که نماید ز مد ظل

جامی به بزم پیر مغان بار خواست دوش

نگسسته دل هنوز ز پیوند آب و گل

مستی زد این ترانه به آواز چنگ و گفت

یا طالب الوصول تجرد لکی تصل



🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف) | 🔍 شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

گنجور رومیزی