گنجور

شمارهٔ ۵۵۹

 
جامی
جامی » دیوان اشعار » فاتحة الشباب » غزلیات
 

حق آفتاب و جهان همچو سایه است ای دل

اما رایت الی الرب کیف مد الظل

وجود سایه و خورشید فی الحقیقه یکی ست

اگرچه پیش خرد باشد این سخن مشکل

لقب نهند بلی آفتاب را سایه

چو از صرافت اشراق خود شود نازل

حکیم ضؤ دویم گفت سایه را هشدار

مباش همچو وی از مغز این سخن غافل

فروغ مهر به روی زمین بود سایه

میانشان چو شود فی المثل کسی حایل

وجود قابل شرط کمال اسمائی ست

وگرنه ذات نباشد به غیر مستکمل

قبول و فعل دو وصفند ناشی از ذاتی

که هست جمله شئون و صفات را شامل

ز روی کثرت باطن که ممکنش لقب است

بود همیشه قبول و تاثرش حاصل

ز روی وحدت ظاهر که واجبش صفت است

بود هماره در اعیان مؤثر و فاعل

خداست در دو جهان هست جاودان جامی

وما سواه خیال مزخرف باطل



🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف) | 🔍 شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

شکرستان