گنجور

 
جامی
 

ای که چون غنچه دلی دارم از اندوه تو تنگ

همچو گل چند دورو باشی و چون لاله دو رنگ

جنگ من این همه با بخت از آن ست که تو

با همه صلح کنی با من دلسوخته جنگ

سر زلف تو به دست دگران می بینم

وه که سررشته اقبال برون رفت ز چنگ

گریه نقش خط سبز تو نبرد از دل ما

نشود پاک به شستن ز رخ آینه زنگ

عاقبت وادی هجر تو به پایان آمد

گر چه شد بارگی صبر در آن بادیه لنگ

گر نه صیاد ازل خواست شکار دل ما

چون کمان ساخت ز ابروی تو وز غمزه خدنگ

جامی دلشده را جام دل آن روز شکست

که درآمد به سر کوی تواش پای به سنگ