گنجور

 
جامی

ای سر عقل از خطت بر خط فرمان عشق

گوی دل از طره ات در خم چوگان عشق

منشی هجران نوشت بهر هلاکم نشان

مهر زد از داغ دل صاحب دیوان عشق

رفت به هر وادیی از مژه ام سیل خون

تشنه هنوزم به خون ریگ بیابان عشق

جورکشی بر درت ساخت مرا سربلند

اره فرق من است کنگر ایوان عشق

باد که جنبید ازو سلسله زلف تو

شد دل دیوانه را سلسله جنبان عشق

چاک مکن سینه ام ترسم ازین روزنه

بر همه روشن شود آتش پنهان عشق

نامه که پیچیده شد گفته جامی در او

هست پی اهل دل لقمه ای از خوان عشق

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
خواجوی کرمانی

باز بر افراختیم رایت سلطان عشق

بار دگر تاختیم بر سر میدان عشق

ملک جهان کرده ایم وقف سر کوی یار

گوی دل افکنده ایم در خم چوگان عشق

از سر مستی کشیم گرده رهبان دیر

[...]

محتشم کاشانی

بر در دل می‌زنند نوبت سلطان عشق

ما و جنون می‌دهیم وعده به میدان عشق

رایت شاه جنون جلوه نما شد ز دور

چاک به دامن رساند گرد بیابان عشق

آن که ز لعلت فکند شور به دریای حسن

[...]

صائب تبریزی

صبح قیامت بود چاک گریبان عشق

شور دو عالم بود گرد نمکدان عشق

کورسوادان عقل محو کتابند و لوح

سینه روشن بود لوح دبستان عشق

هر سو مو بر تنش شمع تجلی شود

[...]

میرزا حبیب خراسانی

باز رسید از یمن، نفخه زحمن عشق

باز دمید از چمن، غنچه خندان عشق

جلوه گر آمد ز دور آتش مهر ظهور

منصعق آمد ز طور موسی عمران عشق

نفحه باد صبا زد بچمن مرحبا

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه