گنجور

شمارهٔ ۴۹۱

 
جامی
جامی » دیوان اشعار » فاتحة الشباب » غزلیات
 

آرزو دارم که گردم خاک راه توسنش

لیک می ترسم ز من گردی رسد بر دامنش

کی بعمدا سوی من بیند چو می دارد دریغ

گوشه چشمی که افتد ناگهان سوی منش

آمد آن کافر برون شمیر بسته دی سوار

ای بسا خون مسلمانان که شد در گردنش

خواستم گویم لباس از برگ گل می بایدش

باز ترسیدم که آزارد ازان نازک تنش

هر گهش بینم قبا پوشده بیهوش اوفتم

وای من روزی که بینم با ته پیراهنش

ای صبا با او حدیث شعله آهم بگوی

تا شود سوز درون دردمندان روشنش

شاید آن بدخو کند رحمی خدا را ای اجل

ریز خون جامی و بر خاک آن کوی افکنش



🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف) | 🔍 شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

شکرستان