گنجور

شمارهٔ ۴۸۸

 
جامی
جامی » دیوان اشعار » فاتحة الشباب » غزلیات
 

شیخ خودبین که به اسلام برآمد نامش

نیست جز زرق و ریا قاعده اسلامش

خویش را واقف اسرار شناسد لیکن

نه ز آغاز وقوف است نه از انجامش

جز قبول دل عامش نبود کام ولی

می کند رد دل خاص قبول عامش

دام تزویر نهاده ست خدایا مپسند

که فتد طایر فرخنده ما در دامش

حبذا پیر خرابات که در مجلس انس

می برد روح قدس فیض حیات از جامش

گر چه از حاصل خود دفتر ایام بشست

نام کس نیست برون از ورق انعامش

هر که بر نعمت او شکر نگوید جامی

می شمارد خرد از دایره انعامش



🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف) | 🔍 شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

ساغر