گنجور

شمارهٔ ۴۴۸

 
جامی
جامی » دیوان اشعار » فاتحة الشباب » غزلیات
 

ای ز مشکین طره ات بر هر دلی بند دگر

رشته جان را به هر موی تو پیوند دگر

زلف تو یارب چه زنجیر است کز سودای او

هر زمان دیوانه می گردد خردمند دگر

چون رهد مسکین دلم زان جعد خم در خم که هست

هر خمی صد حلقه و هر حلقه ای بند دگر

گر پدر خورشید و مادر ماه باشد فی المثل

بر زمین ناید به خوبی چون تو فرزند دگر

تا سماع قول مطرب داد پند من حکیم

خوش نمی آید که دارم گوش بر پند دگر

محتسب سوگندم از می داد و وقت گل رسید

وه که می باید شکستن باز سوگند دگر

دل گرفت از خانقه جامی ره میخانه پرس

تا پی معشوق و می گیریم یک چند دگر



🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف) | 🔍 شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

شکرستان