گنجور

شمارهٔ ۴۴۲

 
جامی
جامی » دیوان اشعار » فاتحة الشباب » غزلیات
 

خطی ست بر گل رویت ز مشک تر مسطور

که باد آفت چشم بد از جمال تو دور

به ملک حسن سلیمان تویی و لب خاتم

به گرد خاتم تو صف کشیده مشکین مور

خمار چشم تو دارم ز جام لعل لبت

به یک دو جرعه ببخشای بر من مخمور

تو در میان و برای تو هر شبی گردان

فلک به گرد زمین با هزار مشعل نور

مجوی شیوه رندان ز شیخ شهر که نیست

ز ذوق دردکشان بهره مند مست غرور

حریم میکده خوش مامنی ست کو رضوان

که خاکروبی این در کند به گیسوی حور

به دور عاطفت شاه می کشد جامی

ز جام ساقی بزم صفا شراب طهور

سپهر مرتبه سلطان ابوسعید که شد

سرای ملک ز معمار عدل او معمور

صدای نوبت جاه و جلال او بادا

درین مقرنس زنگار خورد تا دم صور



🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف) | 🔍 شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

ساغر