گنجور

 
جامی

به خونم گر کشی تیغ ای ستمگر

نخواهد شد تمنای تو از سر

خرامان بگذرم گفتی به خاکت

خدا را سرو من زین فکر مگذر

رقیب احوال دردم نیک داند

سگ کویت ازو صد بار بهتر

بنفشه گرد گل در خواب دیدم

معبر شد به آن جعد معنبر

مکن با قدش ای دل یاد طوبی

مشو هر لحظه مرغ شاخ دیگر

به رخ نقش خیال او کشیدی

زدی ای اشک آخر سکه بر زر

چه خوش باشد به بزم عیش جامی

می اندر جام و دلبر در برابر