گنجور

شمارهٔ ۴۰۵

 
جامی
جامی » دیوان اشعار » فاتحة الشباب » غزلیات
 

صبح ما از تو به غم شام به ماتم گذرد

صبح و شام کسی از عشق چنین کم گذرد

نازنین طبع تو را از گله چون رنجانم

هر چه کردی بگذشت آنچه کنی هم گذرد

کیست آگاه ز حال دل در هم شدگان

جز نسیمی که بر آن طره در هم گذرد

لذت زخم خدنگ تو نداند هرگز

هر که در سینه اش اندیشه مرهم گذرد

جویها بین به رخ افتاده من گریان را

بس که از دیده به رو سیل دمادم گذرد

مکن افسانه ما گوش که این مایه غم

حیف باشد که بر آن خاطر خرم گذرد

گر بود جای گذر گرد درت جامی را

جامی آن دارد اگر از همه عالم گذرد



🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف) | 🔍 شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

گنجینهٔ گنجور