گنجور

 
جامی

ای بی لب توام به دهان قند ناب تلخ

در کام جام بی لب لعلت شراب تلخ

زان دم که دهر زهر فراق توام چشاند

شد در مذاق عیش مرا خورد و خواب تلخ

از دل که سوخت ز آتش غم چاشنی مگیر

ترسم که آیدت به دهان این کباب تلخ

شیرین مکن به نقل دهانم چو می دهی

کز دست چون تویی نبود زهر ناب تلخ

کردم سؤال بوسه به شیرینی از لبت

نبود طریق لطف که گویی جواب تلخ

رویت گل است و گریه تلخم ازو گلاب

هرگز گلی نداد بدینسان گلاب تلخ

می باید از عتاب تو جامی حلاوتی

آری نیاید از لب شیرین عتاب تلخ

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
صائب تبریزی

وقت است بگذریم چو موج از شراب تلخ

بیرون کشیم گوهر خود را ز آب تلخ

کوثر چو سرو جا دهدش در کنار خود

هر کس گذشته است درین نشأه ز آب تلخ

اینجا به آب توبه ز لب زنگ می بشوی

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از صائب تبریزی
سلیم تهرانی

بر ما دمی نمی گذرد بی شراب تلخ

تا چند همچو ابر توان خورد آب تلخ

شیرینی زلال طرب را ز گل بپرس

روزی ما چو سبزه ی میناست آب تلخ

آنجا که عشق غارت آسودگی کند

[...]

سعیدا

ای خضر خو گرفته مذاقم به آب تلخ

بهتر بود ز آب حیاتم شراب تلخ

زاهد [جبین] سرکه فشان تو روبروست

انصاف نیست باز بگویی جواب تلخ

دلبرتر است لذت غفلت ز آگهی

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه