گنجور

شمارهٔ ۲۱۸

 
جامی
جامی » دیوان اشعار » فاتحة الشباب » غزلیات
 

آن سفر کرده کش از ما دل گرفت

جان فدایش هر کجا منزل گرفت

جان باقی بود یارب از چه رو

رفت و خوی عمر مستعجل گرفت

تن فتاد از پای چون محمل براند

جان برید از تن پی محمل گرفت

تا دلش ناید به درد از حال ما

خویش را از حال ما غافل گرفت

گرد ما دریا شد از سیل سرشک

یار ازان دریا ره ساحل گرفت

من قتیل یارم ای خوش آن قتیل

کو تواند دامن قاتل گرفت

کی تواند جامی از پی رفتنش

چون ز گریه پای او در گل گرفت



🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی) | 🔍 شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

پیشنهاد آهنگهای مرتبط از Spotify