گنجور

شمارهٔ ۲۱

 
جامی
جامی » دیوان اشعار » فاتحة الشباب » غزلیات
 

ای برده رخت رونق گل ها و سمن ها

دارد دهن تنگ تو در غنچه سخن ها

گر سرو نه با قد تو ماند نتوان برد

چون آب به زنجیر مرا سوی چمن ها

صحرای عدم لاله ستان شد چو شهیدان

با داغ تو رفتند به خون غرقه کفن ها

گفته ست به هر غنچه صبا وصف دهانت

مانده ست ز حیرت همه را باز دهنها

مشکل که بود روی خلاصی دل ما را

از زلف تو با این همه خم ها و شکن ها

با لذت آوارگی وادی عشقت

غربت زدگان را نشود میل وطن ها

چون خامه به وصف خط تو خشک فرو ماند

جامی که شد انگشت نما در همه فن ها



🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف) | 🔍 شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

گنجور را در اینستاگرام دنبال کنید.