گنجور

 
جامی
 

ای شهسوار حسن که جانم فدای توست

هر جا سری ست خاک ره باد پای توست

خوش جلوه ده سمند که دفع گزند را

هر سو هزار سوخته دل در دعای توست

مشتاق وصل را که ز هجران به جان رسید

سرمایه حیات امید لقای توست

بیچاره عاشق تو که با درد انتظار

شد در رهت غبار و هنوزش هوای توست

یک خنده کردی و دل ما شد ازان تو

باری دگر بخند که جان هم برای توست

دل چون توانم از تو بریدن که در ازل

آب و گلم سرشته به مهر و وفای توست

جامی گر آن صنم ز تو بیگانه شد مرنج

این بخت بس تو را که سگش آشنای توست

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.