گنجور

شمارهٔ ۱۳۱

 
جامی
جامی » دیوان اشعار » فاتحة الشباب » غزلیات
 

بیا که روی تو خورشید عالم افروز است

شبنم ز روی تو چون روز و روز فیروز است

شد از جمال تو فیروز روز من وان روز

که خواستم شب و روز از خدای امروز است

شبم ز شعله شمع و چراغ مستغنی ست

چنین که مشعله آه من شب افروز است

به تیغ غمزه اگر چاک می کنی جگرم

چه غم چو ناوک مژگان تو جگردوز است

چنین که عشق تو زد راه پیر دانشمند

چه جای طعن جوانان دانش اندوز است

رخی چنین خوش و آنگاه خوی بد حاشا

معلم تو اگر نغلطم بدآموز است

تو مرد عافیتی جامی از بتان بگسل

که عشق شیوه رندان عافیت سوز است



🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف) | 🔍 شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

گنجور را در اینستاگرام دنبال کنید.