گنجور

شمارهٔ ۱۰۱۴

 
جامی
جامی » دیوان اشعار » فاتحة الشباب » غزلیات
 

هر قطره می لعل که ریزد به زمینی

از جام تو بر خاتم عیش است نگینی

با ظلمت شک سر دهانت نتوان یافت

از نور رخت گر ندمد صبح یقینی

گفتم شدم ایمن ز بلاهای زمانه

ناگاه خیال تو درآمد ز کمینی

هر دین که نه عشق است همه کفر و ضلال است

با عشق تو فارغ شده ام از همه دینی

صد خار ز هجران به دلم به که چو آیم

گیرد به ملامت خم ابروی تو چینی

از خاک درت گر چه شوم گرد نخیزم

در کوی وفا نیست چو من خاک نشینی

درج گهر آمد لبت آن را به امانت

بسپار به جامی که چو او نیست امینی



🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف) | 🔍 شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

شکرستان