گنجور

 
جامی
 

شاه را چاره نیست از دو نفر

تا زید در جهان به دولت و فر

آن یکی کار دین او سازد

وین دگر کار ملک پردازد

اول از ذکر آن کنم آغاز

که دهد کار شرع و دین را ساز

کیست آن عالمی به علم علم

زده اندر عمل به علم قدم

دشت کشت ازل به علم و ادب

شجر طیبش رسیده لقب

اصلها ثابت به قوت دین

فرعها فی السماء ز نور یقین

بیخ او در زمین دین محکم

شاخ او میوه ریز در عالم

گر بلغزد شکسته ای را پای

در ره دین ز نفس بدفرمای

تیره ناگشته دست او گیرد

عذر او را به لطف بپذیرد

شاه اگر از فریب نفس حرون

پا ز میدان دین نهد بیرون

خر او در خلاب نگذارد

زان عنانش گرفته باز آرد

در همه رازها بود محرم

بر همه ریش ها بود مرهم

قدم اندر ره هوس نزند

جز برای خدا نفس نزند

هر چه گوید برای حق گوید

راه حق را برای حق پوید

نه که پهلوی ظلم پردازان

بنشیند به قربشان نازان

به خوشامد زبان گشاده کند

مدد هر ز ره فتاده کند

دور دارد فعالشان ز وبال

پاک سازد حرامشان ز حلال

شکم حرص و معده آزش

ناورد از حرام ها بازش

هرچه پیش آیدش چه تلخ و چه شور

نکند هیچ فرق چون بط کور

چون بط کور لقمه اندازد

گردن خود به آسمان یازد

مگس است او و این عوانان سگ

خون سگ چون غذایش اندر رگ

گه گه از ترک هر هوا و هوس

سگ ز تقلیب دهر گردد کس

سگمگس هیچگاه کس نشود

قلب او غیر سگمگس نشود