گنجور

 
جامی
 

ای کشیده به کلک وهم و خیال

حرف زاید به لوح دل همه سال

گشته در کارگاه بوقلمون

تخته نقشهای گوناگون

چند باشد ز نقش های تباه

لوح تو تیره تخته تو سیاه

حرف خوان صحیفه خود باش

هر چه زاید بشوی یا بتراش

دلت آیینه خدای نماست

روی آیینه تو تیره چراست

صیقلی وار صیقلی می زن

باشد آیینه ات شود روشن

هر چه فانی ازو زدوده شود

وانچه باقی در او نموده شود

صیقل آن اگر نه ای آگاه

نیست جز لااله الاالله

لا نهنگیست کاینات آشام

عرش تا فرش در کشیده به کام

هر کجا کرده آن نهنگ آهنگ

از من و ما نه بوی مانده نه رنگ

هست پرگار کارگاه قدم

گرد اعیان کشیده خط عدم

نقطه ای زین دوایر پر کار

نیست بیرون ز دور این پرگار

چه مرکب درین فضا چه بسیط

هست حکم فنا به جمله محیط

بلکه مقراض قهرمان حق است

قاطع وصل کل ما خلق است

هر چه سر می زند ز جیب بقا

می برد بر قدش قبای فنا

هندوی نفس راست غل دو شاخ

تنگ کرده بر او جهان فراخ

کش کشانش دو شاخه بر گردن

می برد تا به خدمت ذوالمن

دو نهال است رسته از یک بیخ

میوه شان نفس و طبع را توبیخ

باشد این میوه تلخ اول کار

وآخر آرد حلاوت بسیار

کرسی لا مثلثیست صغیر

اندر او مضمحل جهان کبیر

هر که روی از وجود محدث تافت

ره به کنجی ازان مثلث یافت

عقل داند ز تنگی هر کنج

که در او نیست ما و من را گنج

بوحنیفه که در معنی سفت

نوعی از باده را مثلث گفت

هست بر رای او به شرع هدی

آن مثلث مباح و پاک ولی

این مثلث به کیش اهل فلاح

واجب و مفترض بود نه مباح

زان مثلث کسی که زد جامی

شد ز مستی زبون هر خامی

زین مثلث کسی که یک جرعه

خورد بختش به نام زد قرعه

جرعه راحتش به جام افتاد

قرعه دولتش به نام افتاد

چون تو از تنگنای رخنه لا

جستی افتاد کار با الا

گر چه لا داشت تیرگی عدم

دارد الا فروغ نور قدم

گر چه لا بود کان کفر جحود

هست الا کلید گنج شهود

چون کند لا بساط کثرت طی

دهد الا ز جام وحدت می

آن رهاند ز نقش بیش و کمت

وین رساند به وحدت قدمت

تا نسازی حجاب کثرت دور

ندهد آفتاب وحدت نور

دایم آن آفتاب تابان است

از حجاب تو از تو پنهان است

گر برون آیی از حجاب دویی

مرتفع گردد از میانه دویی

در زمین و زمان و کون و مکان

همه او بینی آشکار و نهان

هست ازان برتر آفتاب ازل

که در او افتد از حجاب خلل

تو حجابی ولی حجاب خودی

پرده نور آفتاب خودی

گر زمانی ز خود خلاص شوی

مهبط فیض نور خاص شوی

جذب آن فیض یابد استیلا

هم ز «لا» وارهی هم از «الا»

نفی و اثبات بار بربندند

خاطرت زیر بار نپسندند

گام بیرون نهی ز دام غرور

بهره ور گردی از دوام حضور

هم به وقت شنیدن و گفتن

هم به هنگام خوردن و خفتن

از همه غایب و به حق حاضر

چشم و جانت بود به حق ناظر

سکر و هشیاریت یکی گردد

خواب و بیداریت یکی گردد

دیده ظاهر تو بر دگران

دیده باطنت به حق نگران

mouse با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

format_list_numbered_rtl حذف شماره‌ها | وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون) | منبع اولیه: ویکی‌درج | linkرونوشت نشانی | content_copyرونوشت متن | share

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

music_note معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

photo_camera پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، support راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.