گنجور

 
جامی
 

گوش بر مدح مدح گو کم نه

بلکه احث التراب فی وجهه

مدح گوی تو در برابر تو

خاک ادبار ریخت بر سر تو

هر چه بر تو ز نفس شورانگیز

ریخت بردار و بر رخ او ریز

پیش خیر بشر نکو سیری

کرد روزی ستایش دگری

گفت ویحک قطعت عنق اخیک

ساختی روز روشنش تاریک

مدحت یار خویش بگزیدی

گردن یار خویش ببریدی

گر چه کردی بلند مقدارش

کشتی از تیغ عجب و پندارش

جان قدسی که جسم خاک وی است

عجب و پندار وی هلاک وی است

باشد او را در این سپنج سرای

زندگانی و زندگی به خدای

از خدا چون به خود شود محجوب

صدمت مرگ بر وی آرد کوب

ظاهرا گر چه زنده اش خوانی

باطنا مرده است تا دانی

انما الناس کلهم موتی

نیست جز اهل علم مستثنی

لیک علمی که باشدت قائد

که بدان سوی حق شوی عائد

پرده از دیده تو بردارد

جز حقیقت به دیده نگذارد

بردت زین حیات حس امید

زنده ای سازدت به حق جاوید

نایدت پیش چشم ذوق و شهود

غیر حق قدیم و حی ودود

همه را ظل ذات او بینی

جلوه گاه صفات او بینی

چون به ذات و صفات خود نگری

پی به آن ذات و آن صفات بری

گر کسی گویدت ثنا و مدیح

به بیان بدیع و لفظ فصیح

گر چه بر تو ز وی شود واقع

دانی آن را ز حق به حق راجع

نخوت و کبر بر تو ره نزند

آفت عجب گرد تو نتند

ور تو هم لب به نطق بگشایی

که کسی را به مدح بستایی

مدح تو حمد حق بود یکسر

لیک ظاهر به صورت مظهر

نبود باعث تو حرص و طمع

از پی دفع جوع و جذب شبع

بر چنین مادح و چنین ممدوح

کند این مدح فتح باب فتوح

همچو مدح ابوفراس شهیر

به فرزدق بر صغیر و کبیر

بر امامی که عابدین را زین

بود اعنی علی سلیل حسین

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.