گنجور

 
جامی
 

کلکی بود عاشق گلکی

شوخکی مشکبار کاکلکی

داشت معشوق از قضا روزی

خلوتی با چو خود دل افروزی

هر دو تنها به عیش بنشسته

بر رخ غیر در فرو بسته

کلک از حالشان شنید خبر

رفت و گستاخ حلقه زد بر در

زد یکی از دورنه بانگ که کیست

بانگ بی وقت کردن از پی چیست

نیست این در گشادنی برگرد

گر نه سردی مکوب آهن سرد

خلوت خاص و صحبتی تنگ است

حلقه زلف یار در چنگ است

هر که در کوفت باد می سنجد

زانکه مو در میان نمی گنجد

گفت در باز کن بهانه مجوی

زانکه من خود کلم ندارم موی

موی را در میانه نبود راه

من ز مو عاریم بحمدالله

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.