گنجور

بخش ۱۰۰ - تمثیل

 
جامی
جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر اول
 

سگکی می شد استخوان به دهان

کرده ره بر کنار آب روان

بس که آن آب صاف و روشن بود

عکس آن استخوان در آب نمود

برد بیچاره سگ گمان که مگر

هست در آب استخوان دگر

لب چو بگشاد سوی آن به شتاب

استخوانش از دهان فتاد در آب

نیست را هستی توهم کرد

بهر آن نیست هست را گم کرد

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام