گنجور

 
جمال‌الدین عبدالرزاق

آه که امید من بیار نه این بود

لایق آن روی چون نگار نه این بود

هجر نمودست و بارهی نه چنین گفت

جور فزودست و در شمار نه این بود

رفته بر دشمنم قرار گرفتست

با من دل سوخته قرار نه این بود

نوبت آن روزگار رفت که مارا

عشق نه زین دست بود و یار نه این بود

عشق چنین بود و کیسه مان نه چنین بود

یارنه این بود و روزگار نه این بود

از تو خجل مانده ام که بیرخ خوبت

زنده بماندیم و اختیار نه این بود

 
 
غزل – کتابخانه و آموزش شعر فارسی
مولانا

یار مرا عارض و عذار نه این بود

باغ مرا نخل و برگ و بار نه این بود

عهدشکن گشته‌اند خاصه و عامه

قاعده اهل این دیار نه این بود

روح در این غار غوره وار ترش چیست

[...]

طالب آملی

ترک وفا کرد عهد یار نه این بود

دل بجفا داد شرط کار نه این بود

بود قرار اینکه ترک ما نگزینند

زود زما سیر شد قرار نه این بود

هجر تو بی اختیار داد مرا روی

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه