گنجور

 
جلال عضد

دوش در سودای او بر من به بیداری گذشت

روز روشن گشت و بر من چون شب تاری گذشت

از حساب زندگانی کی برد عمری که آن

گاه در جان کندن و گاهی به بیماری گذشت

بر رخ چون زعفرانم اشک گلناری چکد

در دلم هر گه که آن رخسار گلناری گذشت

عشق شور آغاز کرد و عقل را تمکین نماند

روزگار مستی آمد دور هشیاری گذشت

باد فردوس است یا بوی خم گیسوی دوست

یا برین در کاروان مشک تاتاری گذشت

گر بنالد همچو بلبل در قفس عیبش مکن

عاشق بی دل که عمرش در گرفتاری گذشت

عمر شیرین را به تلخی بگذرانیدی جلال

ای دریغا! عهد آسانی به دشواری گذشت

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
امیرخسرو دهلوی

با غمش خو کردم امشب، گر چه در زاری گذشت

یاد می کردم ازان شبها که در یاری گذشت

خواب هم ناید گهی تا دیدمی وقتی، مگر

زان شب فرخ که با یارم به بیداری گذشت

بر درش سودم همه شب دیده و چشم مرا

[...]

صائب تبریزی

مد عمر من چو نی در ناله و زاری گذشت

از تهی مغزی حیاتم در سبکساری گذشت

خواب غفلت فرصت وا کردن چشمی نداد

روز من در پرده شب از سیه کاری گذشت

در شبستان عدم شد شمع کافوری مرا

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه