گنجور

 
امیرخسرو دهلوی

با غمش خو کردم امشب، گر چه در زاری گذشت

یاد می کردم ازان شبها که در یاری گذشت

خواب هم ناید گهی تا دیدمی وقتی، مگر

زان شب فرخ که با یارم به بیداری گذشت

بر درش سودم همه شب دیده و چشم مرا

عزتی بود، ار چه بر خاک درش خواری گذشت

مردمان گویند چونی در خیال زلف او

چون بود مرغی که عمرش در گرفتاری گذشت

نوش بادا بر من و تو شربت عیش، ار چه دوش

بر تو در می خوردن و بر من به دشواری گذشت

گر چه در هجر توام جز خوردن غم کار نیست

هم فسوس من ز عمری کان به بیکاری گذشت

ناخوش آن وقتی که بر زنده دلان بی عشق رفت

ضایع آن روزی که بر مستان به هشیاری گذشت

ماجرای دوش می پرسی که چون بگذشت حال

ای سرت گردم، چه می پرسی، به دشواری گذشت

دل گران شد ارچه از بار غمت خسرو، از انک

شخص چون مویش ز عالم با سبکباری گذشت