گنجور

 
جهان ملک خاتون

قرار برد ز دل زلف بی‌قرار توام

نظر به حال جهان کن که بی‌قرار توام

ز تشنگی به لب آمد عزیز جان چه کنم

که در فراق لب لعل آبدار توام

اگر چو سرو روان سر کشی ز ما چه عجب

از آن که در ره عشق تو خاکسار توام

ز جور دشمنم ای دوست جان رسید به لب

به غور من برس ای جان چو دوستدار توام

هزار بنده بود بهتر از منت لیکن

تویی چو گل به گلستان و من هزار توام

شبی به روی تو تشبیه کرده‌ام مه را

خجالتیم از آن هست و شرمسار توام

ز بادهٔ لب لعل تو بوده‌ام سرمست

گذشت عمر و هنوز آنکه در خمار توام

 
sunny dark_mode