گنجور

 
جهان ملک خاتون

دلبرا بر سر کوی تو فغانست امروز

آتشم از غم تو در دل و جانست امروز

آتشی کز غم مهر تو مرا در جان بود

بر دو رخسار چو ماه تو عیانست امروز

آنکه دوشم به کنایت سخنی می گفتی

چون بدیدم به یقین حال همانست امروز

آشکارا شده عشق تو ولی در دل ما

راز سربسته ی آن دوست نهانست امروز

به امید شب وصلت که مگر دریابم

حالیا خون دل از دیده روانست امروز

سر فدا کردم و عشقت بخریدم لیکن

سر به سر سود به عشق تو زیانست امروز

گر تو خلقی بکشی زار و گر بنوازی

حکم و فرمان تو بر جمله روانست امروز

 
نسک‌بان: جستجو در متن سی‌هزار کتاب فارسی
sunny dark_mode