گنجور

 
جهان ملک خاتون

دلم از درد فراق تو به جان آمد باز

جانم از شوق وصالت به فغان آمد باز

مژده ی وصل تو ناگه به جهان دردادند

جان پژمرده ز مهرت به جهان آمد باز

حال دلدار دلم خواست که معلوم کند

آشکارا ز برم رفت و نهان آمد باز

گفتم ای دل چو برفتی ز برم حال بگوی

گفت خاموش که آن روح و روان آمد باز

مژده سوی چمن و آب روان باید برد

که دگرباره ز در سرو روان آمد باز

جان به شکرانه بدادیم چو دیدیم به چشم

سرو بستان ملاحت که چمان آمد باز

شکر معبود که طاووس دل محزونم

از در گلشن جان جلوه کنان آمد باز

دل من لعل لبش دید و به تحسین می گفت

لعل جان بخش نگر جان که به کان آمد باز

گفته بودی که تو روزی ز غمم باز آیی

از غم روی تو ای جان بتوان آمد باز

آنکه بودی به تو دلشاد و تو بروی دلشاد

در کناری بد و آخر به میان آمد باز

ای جهان گرچه شدی پیر ز ایام فراق

مونس جان و دل پیر و جوان آمد باز

همچو لاله دلم از درد فراقت می سوخت

دیده سوی تو چو نرگس نگران آمد باز

بلبل جان من از خار فراقت شده لال

از گل روی تو آخر به زبان آمد باز

 
نسک‌بان: جستجو در متن سی‌هزار کتاب فارسی
sunny dark_mode