گنجور

 
جهان ملک خاتون

مرا به دولت وصل تو گر رساند بخت

زهی سعادت و اقبال و این تواند بخت

اگر کنی نظری سوی بنده از سر لطف

به تخت شادی و کام دلم نشاند بخت

به راه بادیه ی شوق می دهم جانی

مگر زلال وصالم به لب چکاند بخت

مریض درد غم عشق را عجب نبود

که شربتی ز وصال توأش چشاند بخت

جز آن مباد که با بخت همنشین باشم

مباد آنکه به من دست برفشاند بخت

ز سرزنش شده ام پای مال هجر مگر

مرا ز دست فراق تو وا رهاند بخت

به جان رسد دل بیچاره از جفای جهان

اگر نه داد جهان از جهان ستاند بخت