گنجور

 
جهان ملک خاتون

کس ندیدست سرو در رفتار

نشنیدیم ماه در گفتار

هیچکس رنگ و بو نشان ندهد

همچو زلف تو مشک در تاتار

گرچه بوی بهار خوش باشد

نیست هرگز چو بوی صحبت یار

تو به خوابی و فارغ از حالم

چشم جانم چو بخت تو بیدار

ای عزیز دلم بگو ز چه روی

گشتی از عاشقان چنین بیزار

از وصالت گلی نمی چینم

تا به کی داریم به خار فگار

آنچنان از زمانه در رنجم

که خوشا پار و مرحبا پیرار

هیچ دانی دلم چه می خواهد

در چنین موسمی به فصل بهار

لب کشت و کنار جو دو سه روز

در چمن دست ما و دست نگار

بانگ رود و سرود و نغمه چنگ

ناله بلبلان خوش گفتار

همه کس را درین جهان باشد

آرزوی دل این چنین بسیار