گنجور

 
جهان ملک خاتون

گر آفتاب تجلیش روی بنماید

دلا یقین که تو را کار بسته بگشاید

اگرچه هست بر آئینه صفا زنگار

به صیقل در توفیق زنگ بزداید

وگر چو زلف پریشانیم نباید دید

اگر به یک سر مو در عنایت افزاید

چه حاجتست مرا بر دری دگر رفتن

به حال بنده اگر التفات فرماید

اگر کند نظری بر جهان ز روی کرم

کلاه مهر ز فرق زمانه برباید

اگر نپروردم روزگار دون چه شود

مرا عنایت پروردگار می باید

مرا ز دوست بباید شب وصال ولی

به حسن دلبر من هیچ در نمی باید

شدیم معتکف خاک درگه جانان

ز چرخ سفله ببینیم تا چه می زاید

اگر امید توان داشت عفو در عقبی

اگر مراد جهانم نمی دهد شاید